وقايع نگاری پنج شنبه 5 شهريور

يک شاخه گل سرخ می خرم. ياد يکشنبه ها می افتم. کافه اسپرسو و ميز هميشگی ، دو فنجان چای و يک بشقاب بيسکويت و اينکه اینقدر خيره نگاهت می کردم که چشمان ام اشک می زد و وقتی پلک ها را می بستم باز هم می ديدمت ، همانطور که نور آفتاب روی چشم ثبت می شود وقتی پلک ها را می بندی و ديگر آفتابی در کار نيست.

باران آهسته شروع می شود. بوی خيس خاک زير دماغم می زند و مستم می کند با اين همه از باران متنفرم مرا ياد روزهای گذشته می اندازد. کت ام را روی سرم می کشم و راه می افتم.

به کافه اسپرسو که می رسم باران بند آمده و باد سردی می وزد. وارد که می شوم پشت ميز هميشگی ام دختر تنهايی نشسته و کتاب می خواند. پشت ميز ديگری می نشينم و شاخه گل را روی ميز می گذارم. خسته ام ، سرم را روی دست هايم می گذارم و چشم هايم را می بندم.

" ببخشيد آقا...آقا... !؟ "  شانه هايم تکان می خورد.سرم را بالا می آورم.گارسون روبه رويم ايستاده و چيزی می گويد اما نمی شنوم. به خودم می آيم ، متوجه می شوم چيزی درباره اينکه ديگر به اين کافه نيايم می گويد. می پرسم چرا!؟  جواب می دهد: کافه چی خسته شده از بس اينجا می آئيد و ساعت ها می نشينيد ، چيزی سفارش نمی دهيد و بدون آنکه چيزی بگوييد شاخه گلی روی ميز می گذاريد و می رويد.

از کافه بيرون می آيم.سرفه می کنم. يک هفته است مريض ام. به فکر می افتم دکتر بروم اما ياد تو امان ام نمی دهد. از گل فروشی يک دسته گل سرخ می خرم و راه ام را به خانه کج می کنم.

به آپارتمان که می رسم از دور به بلندی اش نگاه می کنم ، می ترسم و فکر می کنم که من در کجای این شبکه ی فولاد و بتن ساکن ام. نامه هایم را از صندوق پستی بر می دارم. آسانسور خراب است. مثل يک هفته گذشته پله ها را می شمارم و بالا می روم. ميان راه نفسم می گیرد ، می نشينم و به نرده ها تکیه می دهم. اسامی نامه ها را مرور می کنم.

کليد را در قفل در می چرخانم و وارد می شوم. دسته گل و نامه ها را روی ميز می گذارم و با کفش روی کاناپه دراز می کشم. خوابم می برد. ساعتی بعد بيدار می شوم. همه جا تاريک است. پنجره قابی ست از شهر با نقاط نورانی. چراغ ها را روشن می کنم و قاب پنجره تغيير می کند. مردی خميده در خانه ای خالی ، تنها ايستاده و به خود نگاه می کند. ساعت هشت و نيم است.