نام من سرخ

از  " نام من سرخ"  نوشته اورهان پاموک

صدای زوزه ی سگ اومد که انگار خیلی هم دور نبود، با تلاشی که برای زوزه کشیدن به خرج می داد معلوم بود قضیه جدیه براش. می خواستم بگم اون شوهرت با اون همه قتل و غارت و غنیمت چرا حاضر شده بود تو با اون برادر و پدرش تو یه خونه، اون هم دو اتاقه، کنار هم زندگی کنین ولی ترسیدم که ناراحتشه و گفتم : « شوهرت چی داشت که حاضر شدی باهاش ازدواج کنی؟ »

گفت : « بالاخره باید با یکی ازداج میکردم دیگه، حالا که مرده چه فرقی میکنه برات؟» راست می گفت ولی این جواب سوال من نبود و فکر کنم نمی خواست منو ناراحت کنه و برای همین این جوری ادامه داد : « تو رفتی و دیگه ازت خبری نشد. قهر کردن شاید نشونه ی عشق باشه ولی نه برای دوازده سال.»

این یکی رو هم راست می گفت ولی خودش هم خوب می دونست که اینا به سوال من هیچ ربطی نداره. از اون چشم های نیمه بازی که برق می زد سخت نبود بفهمم مدت کوتاهی بعد از این که من استانبول رو ترک کردم اون هم مثل بقیه منو فراموش کرده. می دونستم این دروغ ها رو سرهم میکنه تا دل منو نشکسته باشه، این رو هم می دونستم که خوب نیست بعد از این همه سال اینا رو به روش بیارم ولی با همه ی اینا شروع کردم به تعریف خاطرات اون سفر دورودرازم و بهش گفتم که حتا یه لحظه هم از یادم نرفته و هر شب مثل یه روح کنارم حسش می کردم. اینا حرفایی بود که هیچ وقت به هیچ کس نگفته بودم و شاید الان هم نمی تونستم اون جوری که باید و شاید بهش بگم ولی خب عین حقیقت بود.

تو زندگیم این اولین باری بود که مسئله ی صمیمیت برام این جوری مطرح می شد. قبلش فکر می کردم اگه دو نفر همیشه به هم راست بگن، یعنی عین حقیقت رو بگن باید خیلی صمیمی باشن ولی الان می دیدم که برای حفظ صمیمیت انگار مجبوری بعضی جاها دروغ هم بگی..