دست ناپیدا
فکر می کنم اگر به زندگی ام از دیدگاهی فرجام شناسانه نگاه کنم دست ناپیدای تقدیر را خواهم یافت. به نظرم این موهبتی در جامه ی مبدل بوده است. سال ها پیش که کم سن و سال تر بودم چیزی درباره ی یک خادم کلیسا خواندم – همان کسی که دستیار کشیش محسوب می شود. داستان جالبی بود درباره ی کسی که بیست سال تمام در کلیسا خدمت کرده بود اما یک دفعه از طرف مقامات کلیسا دستور می رسد که کلیسا حق استخدام هیچ بی سوادی را ندارد. کشیش می فهمد که این خادم بی سواد است و می گوید: " خیلی متاسف ام ولی باید اخراج ات کنم ، دیگر نمی توانی این جا بمانی " . او عصبانی می شود و به سمت خانه راه می افتد و می خواهد سیگار بخرد ، ولی می بیند که در مسیر طولانی کلیسا تا خانه هیچ سیگارفروشی ای نیست. پس با اندک پس اندازش یک سیگارفروشی باز می کند و با سوداش دکان دیگری باز می کند ، و باز یکی دیگر ، تا آن جا که پس از چند سال ثروت مند می شود. آن وقت به خاطر ثروت هنگفتی که به هم می زند به بانک می رود تا حساب باز کند و در آنجا با رئیس بانک ملاقات می کند. وقتی رئیس می فهمد که او نمی تواند فرم ها را پر کند یا نام اش را پای امضایش بنویسد ، با تعجب می گوید: " خدایا، با بی سوادی ات این همه پول در آورده ای؛ ببین اگر سواد داشتی چه می شدی. " مرد پاسخ می دهد: " دقیقا می دانم چه می شدم: یک خادم بی چیز و مفلوک در کلیسا. "
نوشته های اين وبلاگ شامل داستان کوتاه و روز نوشت های نگارنده است.