8 روز هفته

قرص روز یکشنبه را دور می اندازم.
 بسته قرص را مثل همیشه جایی می گذارم که احمد ببیند. یک روز روی میز نهارخوری. یک روز روی سر یخچال. یک روز روی میز آرایش. دیروز جلوی آینه بالای دستشویی. امروز کنار تخت خواب روی زمین. و احمد همیشه بسته قرص را می بیند و در کشوی میز آرایش میگذارد.

قرص روز دوشنبه را دور می اندازم.
 حوصله ام سر رفته و در خانه تنهایم. آلبوم عکس ها را ورق می زنم. احمد در شهر عاشق من شد. روزی که ترمز زیر پایش عمل نکرد و ماشین من و خودش را به گارد ریل های بزرگراه زد. پلیس مدارک اش را گرفت و شماره من را به او داد تا پیگیر کارها شود. احمد یک ماه بعد با همان ماشین در کوچه ی ما پارک کرد. در مهمانخانه مادرش به مادرم گفت: " اگه امروز زیبا جون جواب مثبت نده بعید می دونم احمد سالم به خونه برسونتمون . " همه خندیدند و من چای و شیرینی تعارف کردم. احمد همان روز تمام حرف هایش را زد. گفت که کارمند بانک است و ماهی 480 هزار تومان حقوق می گیرد. می تواند خانه ای کرایه کند و مرا دوست داشته باشد. عصرها در آژانس کار می کند تا مرا بیشتر خوشبخت کند. تا دو سال بچه نمی خواهد و مرد زندگی ست.

قرص روز سه شنبه را دور می اندازم.
زیر دوش حمام گریه می کنم. احمد اشک هایم را نمی بیند و شانه هایم را لیف می کشد. روی بخار آینه آب می ریزم. به سینه هایم در آینه نگاه می کنم و فکر می کنم چرا نباید کودکی از آنها شیر بمکد؟ تا حسرت یک احساس اندام زنی را در کام خود خرد نکند.

قرص روز چهارشنبه را دور می اندازم.
شب به کافی شاپ عصر طلایی می رویم. پشت میزی که اولین بار احمد در چشم های من عاشقانه نگاه کرد. نه دو فنجان چای نه چشم های احمد ؛ هیچ چیز طعم همیشگی اش را ندارد.

قرص روز پنجشنبه را دور می اندازم.
تلویزیون روشن است اما نیست! صدایش را می شنوم اما نمی شنوم! به احمد فکر می کنم و روزی که گفت دلش بچه می خواهد. روزی که گفت اسمش را مانا می گذاریم ، چه پسر باشد چه دختر. و من گفتم نه ، حالا وقتش نیست. می خواهم فقط تو را دوست داشته باشم نه کس دیگری را. احمد چیزی نگفت. مرا تنگ در آغوش گرفت و تا اتاق خواب بغل کرد.

قرص روز جمعه را دور می اندازم.
احمد عاشق من است. در جمع دوستان خانوادگی مان گفت: " زیبا بهترین زن دنیاست. " همه دست زدند و خندیدند. احمد گفت: " زیبا تنها زن دنیاست که بچه نمی خواهد چون عاشق من است. " همه خندیدند اما دست نزدند.

قرص روز شنبه را دور می اندازم.
احمد صبحانه را که خورد گفت: " از امروز دیگه قرصا رو نخور ، فک می کنی مانا شبیه من میشه یا تو ؟ " احمد خندید و در چشم های من نگاه کرد. در چشم هایم ندید دکتر برگه آزمایش جدید را ورق زد و با آزمایش های قبل مقایسه کرد. ندید دکتر عینکش را روی بینی اش تراز کرد و به زنی که تنها آرزوی اش داشتن فرزند است ، گفت: " متاسفانه شما توانایی باردار شدن رو ندارید. " 
احمد از قرص هایی که شبها - در کیسه های زباله - سر خیابان می برد ، خبر نداشت.

قرص روز یکشنبه را دور می اندازم.
سبزی می خرم و پاک می کنم. لباس ها را می شورم و روی بند پهن می کنم. اتاق خواب را مرتب می کنم و روی تخت می خوابم. برنج را دم می کشم و زیر خورشت را کم می کنم. به ساعت نگاه می کنم و باطری اش را عوض می کنم. تلویزیون را خاموش می کنم ، یک ساعت بعد روشن می کنم. احمد زنگ می زند و در را باز می کنم. احمد سلام می کند و در را می بندم. احمد نهار می خورد و ظرف ها را می شورم. احمد می خوابد و کنارش می خوابم. احمد بیدار می شود و بیدار می شوم. احمد به آژانس می رود و من به آشپزخانه می روم.
احمد خندان به خانه برمی گردد و سطل زباله را که پشت در گذاشته ام سر خیابان می برد.