زندانی شماره ی هیچ
روزی نیست که به او و مرگ اش فکر نکنم. دو دست اش در دو دست یک سرباز بود ، دو پايش در دو دست سربازی دیگر. چشمان اش نیمه باز بود و سرش از گردنی نحیف آویزان.
.
رضا دو روز تمام با هیچکس حرف نزد. حتی نان و حلوایش را هم نخورد. روز سوم بلند شد و در چهره ی همه ی ما نگاه کرد. گفت: " اینا رو می گم که اگه از این خراب شده زنده بیرون نرفتم شما به همه بگین با چه کثافتایی طرفن. اسم من رضاست ، رضا کرامتی. دو شب پیش ما رو از اینجا بردن تو محوطه. نمی دونم چند نفر بودیم. چشام بسته بود. بالای چهار پایه وایسوندنمون. طناب رو انداختن دور گردنم. پاهام می لرزید. تمام مدت گریه کردم. یک ساعت شد - شایدم بیشتر - نمی دونم. یکی شون گفت اشهدتون رو بخونین ، اینجا آخر خطه. جیغ زدم: مگه شما انسان نیستین؟ چرا شکنجمون میدین؟ اگه می خواین اعدام مون کنین این کارا برا چیه؟ "
رضا سکوت می کند و به کف سیمانی بند خیره می شود. جایی میان پاهای من. ادامه می دهد: " از بالای چهار پایه انداختنم زمین ، اینقدر با چکمه هاشون زدن تو شکمم که خون بالا اُوردم. از شدت درد نمی تونستم نفس بکشم. یکی شون گفت: مرتضوی ببر این مادر جنده رو حاملش کن تا بفهمه دهنش رو هر جا باز نکنه. دو نفر زیر بغلم رو گرفتن. رو زمین کشیدنم. نمی تونستم راه برم. تو راهرو یکی شون گفت: از این خراب شده برم بیرون فامیلمو عوض می کنم. "
رضا عینک شکسته اش را بر می دارد. اشک های مردانه اش را بی صدا پاک می کند. جوری حرف می زند انگار با خودش در آینه صحبت می کند. " به شکم خوابوندنم روی میز. پاهام رو زمین بود. یکی شون دستامو به پایه های میز دستبند زد. اون یکی دکمه ی شلوارمو باز کرد و کشیدش پایین ، کثافتا... " رضا چشم هایش را می بندد. میگوید: " یکی شون به اون یکی گفت شیشه نوشابه رو بیار. " این آخرین جمله رضا بود. آخرین جمله تا آخرین روز که دیدمش. او مثل یک تخته سنگ بر جای ساکن ماند و 67 جفت چشم به کف سیمانی بند ذل زدند.
.
سیل جمعیت دست مرتضی را از دستم بیرون می کشد و با خود می برد. لباس شخصی ها با موتور به جمعیت هجوم می آورند. از دور صدای شلیک می آید. مردم شعار می دهند. فرار می کنم و در یکی از کوچه ها می دوم. نفسم بالا نمی آید. پاهایم سست شده. روی زمین می نشینم. – مرتضی کجاست؟ - کسی از انتهای کوچه فریاد می کشد: " برین تو خونه ها ، دارن میان... "
پسری خم می شود تا کمکم کند. با نگاه به او می فهمانم که نمی توانم بدوم. بلندم می کند و به کوچه ای می دویم که در آن انتظارمان را می کشند.
.
مینی بوس صندلی ندارد. روی شکم خوابیده ایم و دست هایمان از پشت بسته است. جایی را نمی بینیم. دستگیرمان که کردند تی شرت پسرها را روی سرشان کشیدند و مقنعه ی مرا روی سرم چرخاندند.
.
با خود مرور می کنم. چهره ها ، اسم ها ، شماره ها و اعداد را. نام ها و نشان ها را. 67 نفر هستیم در بندی به طول 19 و عرض 7 قدم. 5 روز پیش با مینی بوس از یک جاده ی خاکی – کیلومترها دورتر از تهران – به اینجا آورده شدیم. 26 نفر بودیم که در یک کانکس 7 در 5/1 متری به جمع 13 نفر دیگر اضافه شدیم. روز اول دو نفر مردند و روز دوم یک نفر دیگر. هر سه پسر بودند. کسی اسم شان را نمی دانست. سربازها از دو دست و دو پا بلندشان کردند. روز سوم به بند بزرگتری منتقل شدیم که 31 نفر در آنجا ساکن بودند ، با 2 نورگیر در بالاترین جای دیوار چسبیده به سقف. با رضا همانجا آشنا شدم. دانشجوی انصرافی دانشگاه تهران – که در راه خانه – بعد از مراجعت به سفارت ایتالیا برای اخذ پناهندگی توسط مردانی سیاه پوش ربوده شده بود. رضا چاق است. تپل و عینکی. شادی وکیل است و فعال حقوق بشر. روزی دو یا سه تنگ آب می دهند، که به همه نمی رسد. یک تکه نان که چیزی شبیه حلوا روی آن مالیده اند ، روزی فقط یک وعده. خبری از دستشویی تا روز سوم نبود. سه بار در حضور دیگران در بند ادرار کردم و یک بار مدفوع. از بندهای دیگر خبری ندارم.
.
فکرت رهایم نمی کند. لب هایت را به یاد می آورم در اولین روزی که به من لبخند زدند ؛ در اولین روزی که از عشق سخن گفتند ؛ در اولین روزی که مرا به نام خطاب کردند. و من با نخستین نگاه تو آغاز شدم مرتضی.
.
دست هایم را تنگ به سینه گرفته ام. پشت به دیوار نشسته ام ، پاهایم را جمع کرده ام و گریه می کنم. چشم بندم را باز می کند و من چهره ی مردی را می بینم که به سفیدی سینه و جایی میان ران هایم نگاه می کند. مردی که از دو سرباز خواست تا اتاق را ترک کنند. مردی که دید یک زن گریه می کند و از بکارت اش سخن می گوید ؛ با این همه او را عریان کرد. مردی که دستش را زیر بغل عشق مرتضی زد ، او را روی میز خواباند و شکاف اندامش را به حجم آلت اش از هم گشود.
.
شادی پرسید: وقتی آوردنتون اینجا مشخصات کسی رو ثبت کردن؟
67 نفر جواب منفی دادند. شادی گفت: این یعنی کسی خبر نداره ما اینجا زندانی هستیم. یعنی زنده و مرده بودن ما براشون مهم نیست. هر بلایی می تونن سرمون بیارن چون وجود خارجی نداریم. به عنوان یه موجود زنده به اندازه ی درختای چنار خیابون ولیعصرم ارزش نداریم که شهرداری آمارشون رو داره و براشون پلاک و شماره صادر کرده. زندانی که شماره نداشته باشه هیچی نیست.
کسی از دریچه ی نیمه باز بند داخل را نگاه می کرد. شادی آرام و شمرده شعری خواند: هرگز از مرگ نهراسیده ام / اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود / هراس من – باری – از مردن در سرزمینی ست که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد /
چند دقیقه بعد دو سرباز و یک درجه دار وارد بند شدند. آنها شادی را با خود بردند و دیگر کسی از او خبری نشنید.
پ . ن : با یاد برادران و خواهران مان.
نوشته های اين وبلاگ شامل داستان کوتاه و روز نوشت های نگارنده است.