لکه ی سفید بزرگ
احساس سرما می کنم. شيشه را بالا می کشم و بخاری ماشین را روشن می کنم. چیزی نگذشته که کسی با انگشت به شيشه می زند. چیزی می گوید که نمی شنوم. دقت می کنم از حرکت لب هایش متوجه می شوم که درباره سرما و اینکه گرسنه است چیزی می گوید. یاد جمله ای از نیچه می افتم که بدترین خصلت انسان ترحم است. شیشه را پایین می کشم و هزار تومان کف دست اش می گذارم. چراغ سبز می شود. حرکت می کنم. احساس سرما می کنم. بخاری را خاموش می کنم و شیشه را پایین تر می کشم. خسته ام از سلامتی و روزی 12 ساعت کار کردن و اینکه هر روز به خانه که می رسم باید زنگ را بزنم ، سلام کنم و تو جوابم را بدهی و بعد بگویی: " مگه کلید نداری! چرا زنگ می زنی؟ " و من مثل همیشه عاشقانه جواب بدهم: " می خواستم تو در رو برام باز کنی... "
به خانه که می رسم زنگ می زنم و کسی جواب نمی دهد. کلید را در قفل می چرخانم و از پله ها بالا می روم.در آشپزخانه چراغ را روشن می کنم. روی یخچال نوشته گذاشتی ای که: " من خونه ی لیلام ، شامت تو ماکروفره خوردی بیا دنبالم " .
غذا را گرم می کنم. میل ام نمی رسد و غذای گرم شده را در یخچال می گذارم. کت ام را می پوشم. در آينه قدی به خودم نگاه می کنم. عینکم را بر می دارم و به لکه ی سفید بزرگی که چهره ام است خیره می شوم. چشمانم اشک می زند. احساس بدی دارم چیزی شبیه سرما خوردگی.
نوشته های اين وبلاگ شامل داستان کوتاه و روز نوشت های نگارنده است.